?Who cares
|
||
نگارنده بنا بر دلایلی خانه و زندگی را کشیده برده اینجا(فیدش).
نگارنده بنا بر دلایلی قصد داشت این یکی جا را منهدم و نابود سازد.
نگارنده بنا بر دلایلی در حال حاضر از نابود کردن این یکی جا دست کشیده.
نگارنده ممکن است در آینده اما منهدمش کند.
نگارنده برای چه دارد اینها مینویسد؟ خیلی خواننده دارد آیا؟خیلی مینویسد آیا؟ یعنی میخواهید بگویید دلش به همین چهارتا سابسکرایبر خوش است بدبخت؟خب بی سروصدا جمع کند برود دیگر.عه عه!
یکی از شبهای پاییزی ده دوازده سال پیش، من و پدر گرامی به صورت شیکان و پیکان دم در خانهی مادربزرگ و پدربزرگ گرامی ایستاده بودیم و به زنجیر ماشینهای گیر کرده توی ترافیک خیابان خیره شده بودیم و منتظر بقیه بودیم که بیایند پایین تا سوار شویم برویم مهمانی خانهی دخترعموی مادرگرامی.
بعد همانطور که به ماشینها خیره شده بودیم، یک پاترول سیاه رسید دقیقن روبروی آنجایی که ما ایستاده بودیم و به گیر کردن خود در ترافیک ادامه داد.پشت فرمان آن پاترول یک آقای نسبتن تپل-تپل هم نه ها، یعنی همچین صورت تو پر دوست داشتنیای داشت- که یک سبیل کلفت داشت و موهایش و سیبیلش جوگندمی بود و کلن دوست داشتنی بود نشسته بودو در حال گیر کردن درترافیک بود. همانطور که آن آقا به گیر کردن خود در ترافیک میپداخت، در حالی دست راستش به فرمان و آرنج چپش روی آنجایی بود که پنجرهی ماشین میرود پایین، پدر گرامی گل از گلش شکفت و با صدای بلند طوری که آقای دوست داشتنی متوجه شود، گفت: مخلص آقای دیریم دام دام! (در آن لحظه من اصلن به اسم آقای دوست داشتنی توجه نکرده و فقط متوجه وزن آن شدم)
آقای دیریم دام دام هم سلامی کرد و یک چیزی گفت. در آن لحظه من در حالی که قددم یه کم بالاتر از زانوی پدر گرامی بود، به کت ایشان آویزان شده بودم و همانطور که پدر داشت با آقای در ترافیک گیر کرده حرف میزد، یا شاید فقط به هم لبخند میزدند، من هی میپرسیدم کییَن؟ حمید؟ ایشون کییَن؟ این آقا کیه؟کیه؟
در همان اثنا آقای دوست داشتنی لبخند به لب،با لحنی دوست داشتنی تر از خودش به من گفت :" من عموتم، عمو جون.عزیزم، من عموتم!"
از همان موقع بدون اینکه قبل و بعد از آن بار از نزدیک او را ببینم، شد عموی من! همچین بدجوری مهرش به دلم نشست.بعدش همان شب پدر مادر گرامی گفتند این آقا اسمش آقای رئیس دال الف نون الف است و خیلی آدم حسابی است. از بعد از همان موقع من نیم وجبی هروقت عمو را در تلویزیون ها و رادیوهای اجنبی دیدم ذوق کردم. خلاصه بدجوری عمو جان را از همان موقع دوست دارم. و الان که معلوم نیست کجاست دلم همچین یک جورِ متفاوتی ناراحتش است.کلن.
یک: الان که دارم این چرندیات را مینویسم توی مدرسهام. و یک عده بیکار در نیمکت جلویی دارند راجع به برق داشتن آبشار حرف می زنند (من خیلی باکارم که دارم اینها را مینویسم). و سرم طبق معمول درد می کند و یک جور خستهی مزخرف خواب آلودیام که خب عادی است. چون دیشب چهار ساعت هم نخوابیدم حتتا. چرا؟ چون لادی آمده خانه ما. دیشب تا ساعت دو داشت ور ور با حالت عصبی و صدای بلند چرت و پرت می گفت از زمین و زمان. و من خوابم نمیبُرد و حال خوشی هم نداشتم. احتمالن این قضیه تا بعد از دو هم ادامه داشته. ولی من دیگر خوابم برده بوده. الان معلم آمده سر کلاس و من دیگر حوصله ندارم بنویسم.
دو: بله. لادی آمده. لادی قدیم ها خاله لادی بود. اما الان فقط لادیست. چون من بطور کلی با عناوین اینجوری حال نمی کنم. و در ضمن یک طوری هم هستم که حالا این خالهم است که باشد! چه گلی کلن به سرم زده ؟ با بقیه مردم چه فرقی دارد؟ خاله ها باید یک گلهایی به سر خاهرزادههایشان بزنند به هر حال...
من اگر خالهی یکی می شدم، حتمن گلِ سرهای خوبی برایش در نظر میگرفتم.
سه: می دانید... ؟ لادی حالش خوب نیست. فیالواقع لادی چیزیست که به آن می گویند دیوانه. دیوانهی واقعی. نه دیوانهی الکی و دوست داشتنی. دیوانهای که اعصاب ندارد. مدام حرفهای بیربط میزند، کارهای اذیت کننده میکند، و اعصاب تو را هم میزند داغان میکند و این خیلی غم انگیز است. خوب نبودن حال هر کسی غم انگیز است. البته این جمله در مورد بعضی آدم بد ها صدق نمی کند.
چهار:بچهها فردا میخواهند بروند سینما.از آنجایی که این دوستان من استعداد فوقالعاده عجیبی در انتخاب مزخرف ترین فیلمها دارند و نظر به این که من کلن با بچههای مدرسه حال نمیکنم ترجیح میدادم باهاشان نروم.حالا ترجیح میدهم بروم سر چهارراه شیشه پاک کنم یک دقیقه توی خانه نباشم.مثلن امروز با اینکه روز وحشتناک بیغ بیغی بود از مدرسه رفتن خوشحال بودم، توی ترافیک خوشحال بودم، کلن آدم خوشحالی بودم امروز من...
درنتیجه فردا با خودخواهی تمام اهل بیت را تنها گذارده، میروم بیرون.
پنج: فکرش را بکنید ! من دیشب حدود دو خوابم برد. قبل از اینکه خوابم ببرد، یعنی در حقیقت همان وقتی که داشت خوابم میبرد، لادی آمد توی اتاق من و خودش را چپاند کنار من توی تخت یکنفرهی ضعیف و نحیف من که حتا عرض تختهی زیرش از عرض تخت کوچکتر است، و زیر آدم در طرف راست تخت خالیست و کمرش داغان می شود. میخواست پیش من بخوابد چون ... چون چی؟ ! چون همان بند بالا. بعد کتی آمد به روش زیرکانهای بردش تا چاییاش را بخورد. و به حرف های بلند بلندش ادامه بدهد. و من طوری خودم را روی تخت ولو کردم و فراخ شدم که پشه هم فکر اینکه بخواهد کنارم بخوابد را نتواند بکند.
دقیقن عین یک "ایکس" ِ بزرگ و گشاد خوابیده بودم.
شش: صبح ساعت نمیدانم پنج شده بود یا نه که لادی آمد به شدت خودش را چپاند کنار من چون آدم هر قدر هم که توانا باشد، باز هم نمی تواند شکل ایکس ِ فراخ را مدت زیادی بعد از خوابیدنش حفظ کند. و جانم را از تمام منافذ وجودم بیرون کشید. و چشمتان روز بد نبیند، لادی از آن موقع تا شش و نیم درِ گوشِ من حرف زد. گفت خیلی دلش میخواسته بیاید پیش من بخوابد چونکه " آی لاو یو سو ماچ دارلینگ" ولی کتی نگذاشته و گفته بچهم بیدار میشود.
یک طوری میگفت انگار کتی الکی گفته و الان که آمده مگر منِ بدبختِ نالهزدهی خاک بر سر بیدار شدهام اصلن؟!
بعد انواع و اقسام حرفها را زدو مثلن اینکه "آی لاو یو دارلینگ" مال یک فیلم هندی است که دخره و پسره دور هم میگشتهاند و میرقصیدهاند و میگفتهاند آی لاو یو دارلینگ و او فیلمش را داشته و چقدر قشنگ بوده و او به فلان کسک گفته بوده که فیلم را برای او کپی کند و او کرده فولی بعدن توی اسباب کشی شکستهو من چطور یادم نیست چنان فیلمی را چون لادی نشانم داده و عجیب است که من یادم نیست...آخر کی من کدام فیلمی را در مجاورت تو دیدهام که این یکی را؟! ولی خب لادی یادش است که در خانهی خودشان این را برایم گذاشته پس قطعن و یقینن این اتفاق افتاده و شکی درش نیست...لادی خیلی چیزهای دیگر هم دقیقن یادش است...
الان خستهام شاید یک وقت دیگر بدبختیهای فرود آمده را به طور کامل شرح دادم تا مرغان آسمان همانطور که پرواز میکنند زار زار به حالم گریه کنند و اشکها و محتویات بینیشان بریزد روی سر و کلهی آدمهای روی زمین و همهی آدمهای روی زمین عصبانی شوند و علت امر را جویا شوند و آخر سر به من برسند و فحشم بدهند...
هفت:میگویید هفت خوب است و اینها، یک نیرویی آدم را مجور میکند به هر ضرب و زوری به هفت برساندش.
بیاین مارم سوراخ کنین یه دفه با اون دریلتون
بیاین مارم بکنین جامون بخچال بذارین
دِ له کردین آخه مارو
کبود شدیم
پدرمونو در آوردین
بله
الان پدر ما در اومدن و نمیدونن از کجا در اومدن و به کجا باید برن و اصلن وضعیت خوبی نیست
زندگی نداریم دیگه اصن اعصاب نمونده برامون
داغونیم به خدا
صدای تلویزیونمونو نمیشنویم حتتا
با هم میخوایم حرف بزنیم باید فریاد بزنیم
بیاین اقلن اونی رو که باهاش این صداها رو در میارین بکنین تو جمجمهی ما
مغزمون سوراخ شه بمیریم راحت شیم
ساعتِ شش و ربع یا ده دقیقه ساعت زنگ زد
در کمتر یا بیشتر از یک دقیقه بعدش پدر گرامی آمد دم در اتاق که یعنی پاشو. نمیدانم حرف خاصی هم زد یا نه من خودم از نیم میلیمترِ باز لای چشم راستم دیدمش دم در اتاق و خودم یک چرت و پرتی لابد گفتهام که یعنی بیدارم و ادای بیدارشدن در آوردهام. که نبودهام یقینن! یعنی اصلن نمیدانم کی چی گفته. خودم قاعدتن بیشتر از حد یک همممم تلاشی نکردهام. روی قاعده کلن اگر بخواهیم پیش برویم پدر گرامی دم در که آمده یک قربونت برمی هم گفته، که یعنی بیدار شو یا مثلن:" اِ؟ خب... قربونت برم." که یعنی خیالم راحت، بیداری! چون پدر گرامی پدر مهربان و بعضن بچه لوس کنیست و کم قربان بچهاش که من باشم نمیرود. بعدش دقیقن یادم می آید که یکسری کلمات صددرصد بیربط و بی معنایی در ذهنم به خودم گفتم که مضمونشان این بود که ده دقیقهی دیگر هم بخوابم به جایی بر نمیخورد. به جان خودم دقیقن یادم می آید که کلماتی که در سر من گفته شدند کاملن بی معنا بودند. اغراق نمیکنم.
کجا بودم؟ پدر گرامی پس از حصول اطمینان از بیدار بودن من طرف آشپزخانه رفت تا نانی چیزی در بیاورد و من کماکان وقتی او نزدیک اتاقم بود ادای یک انسان در حال بیدار شدن را درآوردم و به محض اینکه مطمئن شدم سمت دستشویی میرود ملافه را روی خود کشیده، تخت خوابیدم. به معنای واقعی کلمه! خواب هم دیدم حتی...بعد از مدتی باز سر و صدای پدر گرامی را شنیدم و دیدم دیگر آبروریزیست و پاشدم نشستم روی تخت و یک نفس-خمیازهی عمیییق کشیدم و صدای خِس زیبایی از جانب ریهام شنیدم. ریهی عزیز خودش هم از این کار بی موقع و عبث خودش بسیار تعجب کرد چون معمولن عادت دارد بعد از دوییدن این صدا را تولید کند.و البته گاهی همینجوری الکی در فصل بهار.و خب دیگر اینکار را تکرار نکرد خوشبختانه و من باز بیخیال احوالپرسی از دکتر ط شدم.
من الان خوابم میآید. شاید بعدن بقیهی امروز را نوشتم گذاشتم همینجا. مثلن اینکه عصر رفتم کلاس آواز و صدایم گرفته بود و نفس هم هی کم میاوردم و هر قسمتی را که میخواستم یک کم بکشم تبدیل به خمیازه میشد. شاید هم ننوشتم. اصلن چرا باید بنویسم؟نیست وبلاگ من خیلی وبلاگ باحالیست و من هم خیلی خوب و مرتب مینویسم...
ببین چه طور روزگاری که به شدت بر وفق مراد آدم است در کسری از ثانیه تبدیل میشود به زهرمار.
پ.ن. حال مادربزرگم یا کس دیگری بد نیست، نگران نباشید. موضوع خیلی لوس بازانه تر از این حرف هاست!
سرعت اینترنت در حد پشهی بیبال است.من حوصلهی هیچ کار ندارم دلم میخواست یک فیلم ببینم کتی دلش نمیخواست در نتیجه ندیدیم،چون من دوست دارم با کتی فیلم ببینم و حوصلهی تنهایی فیلم دیدن ندارم.تنهایی فیلم دیدن به هیچ دردی نمیخورد.چرا نمیخورد؟من خودم لیتل میس سان شاین را تنهایی دیدم، کلی هم کیف کردم،ولی خب کتی لیتل میس سان شاین را هنوز ندیده و من دوست دارم فیلم هایی که میبینم را کتی هم دیده باشد و خب قبول کنید غیر تنهایی فیلم دیدن خیلی بهتر از تنهایی فیلم دیدن است چه با کتی چه با دلی که دلم قد خر برایش تنگ شده. گفتم دلی بگذارید یک نصیحتی بهتان بکنم، چه نصیحتی؟ آخه من کی هستم که نصیحت هم بکنم خب همهی آدم های دنیا مطمئنن این را میدانند ولی من دلم میخواهد بگویم این حرفا را. چکار کنم؟ میخواستم بگویم یعنی خیلی وقت است میخواهم بگویم دوست صمیمی داشتن بد است، خیلی هم بد است. هیچوقت مدت زیاد با یک نفر دوست نباید بود. هیچوقت نباید از در و دیوار و کوفت و زهرمار هم با آن یک نفر خاطره داشت. نباید یک نفر باشد که باهاش فیلم دیده باشی، براونی پخته باشی، آشپزی کرده باشی و کلی کیف کرده باشی، نباید خوشمزه ترین پیتزاهای عمرت را با او خورده باشی،نباید آن یک نفر فرندز را داده باشد تو ببینی، نباید بعضی اپیزودها را با او نشسته باشی دیده باشی،نباید با او استخر رفته باشی، مسخره بازی در آورده باشی، با جلد قلمبهی یخمک و فین غواصی توی استخر بدمینتون بازی کرده باشی، نباید سر ته میز نشستن توی کلاس همیشه وقتی کوچکتر بودهاید مسابقه گذاشته باشی، نباید آخر کلاس تختههای همهی کلاسها را با او پاک کرده باشی! نباید به سان پت و مت با هم تنیس بازی کرده باشید، نباید آدیوبوک هایت را فقط به او داده باشی، نباید تنها دوستی باشد که واقعن میشود با او خندید هر چند هیچ موضوع خنده داری نداشته باشید، نباید اولین دوست عمرت بوده باشد...چون وقتی برود، دلت قد خر برایش تنگ میشود. بلکه هم بیشتر.

ما با یک عدد معاشر فرهنگی خیلی خیلی عزیز و یک آقای نویسندهی بسیار محترم رفتیم تئاتر و در حد سونامی ملذوذ!شاید هم ملذذ، یا متلذذ شدیم.
تئاتری بودند ایشان که بیش از یک بار دیدنشان هم می ارزد به جان خودم خیلی. نمایشنامه اش(پزشک خوب) را آقای نیل سایمون نوشته اند ، بر اساس چند تا از داستانهای کوتاه چخوف. در اصل انگار 11 اپیزود بوده و وجه مشترک این قسمت ها حضور شخصیت نویسنده در تمام آنهاست که میتواند خود چخوف باشد. میتواند که نه، خود چخوف است، ولی نیست!
آقای حسن معجونی، از این 11 اپیزود 4 تایش را انتخاب کرده و یک اپیزود را هم داده شهرام زرگر که خود نمایشنامه را ترجمه کرده، نوشته گذاشته تنگ آن 4 تا و معجون خوشمزهای از آب درآمده در حدی که حتی سیر میکند آدمی را که گرسنه و تشنه به تماشایش نشسته باشد.
این هم به هیچ قیمتی فراموش نباید بشود که گروه موسیقیشان هم خیلی خوب بود.
فردا میخوایم بریم اردو یه صب تا شب، یه اردوگاهی تو کردان.بعد ما رفتیم یه کم سرچ کردیم، دیدیم اردوگاهه جای بدیم نیس، مثلن اسب داره و اینا...
بعد آدم میاد همینجوری با خانواده حرف بزنه، میگه اسبم دارن، فریاد فغان خانواده بلند میشه که اه اه اسب چه چیز بدیست و اسب سواری کلن ورزش مزخرف و خطرناکیست و آدم از اسب ممکن است بیفتد نابود شود و اسب کک دارد و اصلن اجازه نمیدیم بری!
بعد آدم میگه اصن غلط کرده اسب داره، کی خواست اسب ببینه و نه بابا و اینا و من میرم و اصن من خودم امضاتونو بلدم خودم امضا میکنم و اینا!
بعد میگذره میگذره، آدم میگه اون اردوهه راستی قایقم داره ها! بعد مامان دائم النگرانه رنگش میپره چشاش نگران میشه که نه و چن سال پیش یه عده رو بردن پارک شهر غرق ( قرق؟غرغ؟قرغ؟) شدن مردن و نمیشه اصن بری و اصن من اجازه نمیدم و اینا، بعد آدم میگه من غلط بکنم برم قایق سوار شم اصلن و میگذره ...
.....
-پینت بالم بچه ها میگن داره...
-وای یه وخ گولله ی پینت بال نخوره بهت مادر...
-ای بابا!
.....
-من اسکیتامو میخوام ببرم
-خاک به سرم میری میخوری زمین،تو که همچین بلد نیستی...
-چی بلد نیستم؟ نمیخوام آکروبات بازی کنم که سه سال میرفتیم پارک اسکیت
-خب اونموقع من بودم اگه زمین میخوردی...دختره افتاد دستش شیکس!
-ای بابا مواظبم.اگه نبرم اصن اسکیتای یه نفر دیگه رو به زور میگرم میپوشم!
....
-بچه ها میگن رالی....هیچی!
.....
و خب کلن همین یه دونه بچه رو دارن و اینا...
دیروز بعد از امتحان عربی ای بسیار آسان و پنج صفحه ای (قبلش معلم گرام رو دیدیم فرمودند آب خوردن هستند امتحان جانشان...خب کمی از آب غلیظ تر بود ولی، در حد هاتچاکلت مثلن....) رفتیم خونه ی یاسی اینا. قرار بر این بود که اپیزودهای ١۵،١۶و ١٧ لجند آو د سیکر(:ی) رو که خودم دانلود کرده بودم بریزم زوی دی وی دی ببرم براش با هم ببینیم چون زیرنویس فارسی نداشت و خودم هم لازم بودم !وقتی رسیدیم من یک مقدار باز دنبال زیرنویس فارسی گشتم که خب نبود ، و عیبی هم نداشت چون از اولش هم من جهت ایفای نقش زیرنویس رفته بودم! بعد یاسی جان لطف کرده بودند یکی دیگر از دوستان که از این سریال اسمش رو هم درست حسابی بلد نیست، را دعوت کرده بودند، در نتیجه یکهو سریال به جمع زرشکهای توی آشپزخانه پیوستانده شد و دوستان گفتند خب بیاین یه فیلم ببینیم...و من در عجب که من پس چرا اومده بودم اینجا؟
سه نفری به طرز عجیب و غریبی نشستیم روی تخت و اسپیکر به بغل فیلم Fame رو نگاه کردیم.(تا حالا این تجربه رو داشتین که صدای فیلم از توی بغلتون بیاد؟ خیلی جالبه!) چیز خیلی فوق العاده ی نبود، ولی خب دوستش داشتم. و خیلی خیلی دلم هم خواست و حسودیش شد چون راجع به یه مدرسه ی موسیقی(و بازیگری) بود با یک عالمه شاگرد خوش ذوق.(نمیشه من برم هنرستان کیف کنم بعد کنکور پزشکی هم بدم؟)

بعد از ظهر رفتم شهرکتاب و برای تولد حمید کتاب گفت و گو با نجف دریا بندری رو گرفتم . برای خودم هم نغمه ی غمگین سلینجر رو و فعلن قصه ی اون پسره که قراره با دختره آشنا بشه ولی برای اینکه پسره ای با دختره آشنا بشه نویسنده باید پسره ش بیاد، اما این پسره پسره ای نیست که با دختره آشنا بشه و خب حقیقت رو که نمیشه انکار کرد رو خوندم.(قلب یک داستان پاره پاره). من سلینجرو دوست دارم. :)
این تنهایی شهرکتاب رفتن خیلی حس خوبی داشت مخصوصن که مانتوی سبز م تنم بود، مخصوصن که مقادیری اسکناس سبز هم خرج کردم. حس اینایی رو داشتم که خودم وقتی میبینمشون خوشم میاد.
راستی کسی یه کتاب فروشی سراغ نداره من تابستون توش کار کنم؟


شب که رسیدم خونه بالاخره موفق شدم اپیزود چهار سیزن دوی لجند... رو دانلود کنم و بلافاصله ببینم و در نتیجه امروز اپیزود 5 رو که داشتم دیدم و الان هم دارم 6و 7 رو دانلود میکنمو احتمالن یه جوری هم به زودی به دست یه دوست خیلی عزیز هم میرسونم این رو.

راستی حواستون هست که 67 روز مانده به نوروز دیگه؟
ساعت دو و سی و شش دقیقه ی بعد از ظهر است و من با یک حالت بیخیالی خاصی نشسته ام پای گودر-یا تا یک دقیقه پیش نشسته بودم پای گودر- و با انگشت وسط دست راستم بیلبیلک ماوس را میچرخانم(خاندم) و آیتم هایی را که پیپل آی فالو شر کرده اند(بودند) را صفر میکنم(میکردم). گه گاهی هم کاغذ مچاله پرت میکنم توی سطل آشغال .انگار نه انگار که فردا امتحان عربی دارم و امتحان شرد آیتمز ندارم! که امروز را تعطیل نکرده اند که گودر صفر کنم، تعطیل کرده اند که عربی بخوانم خیر سرم!
از توی تلویزیون صدای یک آهنگ خوبی می آید که من خیلی دوستش دارم و نمیدانم اصلن که چیست...مال کیست؟ شاید کار چایکوفسکی باشد.
.
.
.
پ.ن راستی مهدیه جان اون کامنت چه کتابهایی میخونم رو جواب دادم ها!
بهم گفت آبمیوه ، بعد من خیلی خوشحال شدم! ینی خیلی ها، یهو احساس کردم چیز خیلی خوبی ام!
من باید هرجور شده اینجا یه چیزی بنویسم! اگه حوصله ی چرت و پرت خوندن ندارید هرچه سریعتر این پنجره را ببندید، چون هیچ تضمینی وجود نداره که چیزایی که این زیر نوشته شدن چی ان؟
اگر تصمیم به خواندن گرفته اید هم باید پیشاپیش به خاطر اشتباه های احتمالی تایپی که من حوصله ی درست کردنشونو احتمالن ندارم، و پرش های آزار دهند از زبان معیار به محاوره و جمله های احتمالن بی سر و ته معذرت بخوام!
خب! من الان چطورم؟ سرم یه کم درد میکنه از امتحان زبان فارسی برگشتم ، کامپیوتر لعنتی رو روشن کردم،(چرا لعنتی؟ چون به جاش میتونم یه کتاب خوب بخونم.بله هم!) یه چرخی تو گودر زدم(آزاده جون من بیا تو گودر، گودر چیز خوبی است. ما گودر را دوست داریم!)، بعد اومدم قوز کردم روی کیبورد بدون اینکه به مو...ما؟...نیتور نگا کنم عزمم را شدیدن و قوین(!) جزم کرده ام که یک پست جدید در این وبلاگ ِ هشت ماه بیصاحاب بنویسم.خب الان الان از حالت قوز کرده درامدم لم دادم رو صندلی.
آهاهن خوابم هم میاد چون درست حسابی نخوابیدم دویشب.چرا؟ چون داشتم زبان فارسی میخوندم! زبان فارسی که در حد سیب زمینیه شب بیدار موندن نمیخواد؟ خب اگه ساعت هشت و بیست دقیقه شروع کرده باشم چی؟ میخواد دیگه!بعد از هشت و بیس دقیقه به بعد هم خیلی یه سره نخونده باشم چی؟ خب میخواد!
ساق پای چپم چهار سانت و نیم زیر زانوم میخاره...فک کنم پشه نوش جان کرده باشه.
دیروز چقدر خوب بود...
چرا انقدر بچه های وبلاگستان آدمای نازنینی اند/ اقعن چرا؟ ینی خیلی ها، در حدِ...نمیدونم سونامی؟ لالیگا؟ بنز؟ اصن در حد (تلفن زنگ میزنه اه!)
آهان. در حد راخمانینوف! به جان خودم الان در این لحظه ی به خصوص بالا ترین چیزیه که به ذهنم میرسه!
این اتق چقد گرمه لان من اگه پنجره رو باز کنم ننه بابام صداشون در میاد نه؟ این دوتا خوبه اسکیمو نشدن!
............................
خب من در یک اقدام شجاعانه مثل شیر( عرفان ، دو نخطه دی!) رفتم پنجره رو باز کردم...کسی هم هنوز توجهش جلب نشده...
من آیا دارم حوصله ی شما رو سر میبرم؟ خب به من چه، نخنین! ببندین در
ای باب تلفن!
آهان ببندید در وبلاگو برین یه جای باحالو بخونبن.که اشتباه هم تایپ نکرده باشه!
............................
این چرا آی دی اونو به من نمیده؟؟
..............................
راستی سریال لجند او د سیکرم ببینین بد نیست. :)
کسی یه جای خوب سراغ داره من بقیه سشو دانلود کنم؟
دیدن گفتم؟ اومده میگه پجره رو چرا باز کردی؟ خب چون گرممه! آدم چرا پنجره رو باز میکنه؟ چون گرمش میشه، چون احساس خفگی به او دست میدهد!
من گشنمه.چی بخورم؟!
اینم میخواستم بگم که پیاون، نه! پیانو خیلی خوبه. اصن من چرا به جی تحربی نرفتم از همون اول هنرستان؟ به خدا خوشبخت میشدم!
خب دیگه شورش و در اوردم نه؟
بسه دیگه...هورااااااا من این وبلاگو آپ کردم! هورا هورا!
پ.ن. داداشی میدونی من خیلی دوست دارم؟
آقا رکورد بیشترین تعداد دفعات پاره شدن خشتک شلوار در طول یک سال تحصیلی تو این کتاب گینس ثبت شده؟؟
کتی حالش خوبه ، فقط یه کم دلش گرفته.همین.
در راستای این که دلش گرفته ، داره ساعتایی که توی نته رو کم میکنه و ما هم براش آرزوی موفقیت می کنیم،چون در این صورت کامپیوتر ساعات بیشتری خالی خواهد بود!!
پ.ن.٢: یاسمن عزیز ، آی دیت رو نذاشته بودی که!
این برف خیلی بی شعوره که با این که شکوفه های گیلاس و می بینه بازم با کمال پررویی به باریدن ادامه میده.
X(
من تو این چند روزه خیلی چیزا میتونستم بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشد! یعنی تعریف کردنم نمیومد بعد میترسیدم لوس بشه...مثلن اون شبی که ما موندیم مدرسه خیلی هیجان انگیز(!!) بود...یا جشنِ فرداش...ولی دیگه شرمنده انقد ننوشتم ننوشتم تا عید شد. روزشماری امسال خوب از آب در نیومد...anyway...عید همه مبارک!

پ.ن. 1 ساعت مانده به نوروز!
New Moon by Stephenie Meyer
My review
rating: 5 of 5 stars
I enjoyed reading New Moonas much as I enjoyed reading the first book,Twilight; but I don't think neither of the books were so great or anything. They are really well-written and appealing. Readers would probably want to read non-stop to the end and they can't wait until they get their hands on the next book in the series(exactly the way I, myself am about the saga)and this is great, but I can't see any developement in the characters , I can't call a cheerful,kind and caring boy turning a werewolf , unwantedly develpoement, or a human living every second of her life with the dream of becoming a vampire -which I guess she would become one at the end- developement.I don't like the situation Bella is in having to chose between her best friend Jacob, and the person she really loves, Edward. And I don't see the point of this unconditional love she is giving Edward.
I don't think Edward & Bella and the other similar characters are bad, or they suck, or anything, but they are far beyond real life, everything is so beautiful, and lovely for them & they don't display the real meaning of perfect, like the vampires' imortality and eternal life and extreme inhuman beauty is the most honorable things they have, but beauty isn't a meassure for perfectness,vampires do have superpowers, but again they have nothing to do with life, I understandit is fiction , but I still can't get the point of the books , comparing to othe fictions i've read.In this series I can't see anything impressive other than unconditional, irrevocable and ofcourse unreal love.
But remeber, any of the things I mentioned above are not going to take a teeny-tiny bit of the enjoy the books gave me away! I am still looking forward to reading the next to books and even Midnight Sun!As I said the series is addicting, eventhough it has got nothing beyond the plot!
View all my reviews.
اولین چیزی که ازم تست گرفت ، تست ِ نفس کشیدن بود. هی می گفت یه جوری نفس بکش که شیکمت باد بشه. خب آدم ِ حسابی! آدم وقتی که نفس می گیره شیکمش میره تو و سینه ش باد میشه. نه اینکه سینه ش بره تو و شیکمش باد بشه! بعد باورتون نمی شه ...این خودش نفس می گرفت، جل الخالق! این پهلو ها و شیکمش عینهو بادکنک باد می شدن!!!
یکی دوبار که تمرین کردم گفت بهتره دولا بشی و دستاتو بذاری روی پهلوهات که باد شدنشو بتونی حس کنی. وقتی دولا شدم تنگی مانتو نمی ذاشت خوب بتونم نفس بکشم و این حالت همانا و پیشنهاد خانم معلم به درآوردن مانتو و راحت بودن همان!! حالا کاش وایساده بی مانتو تمرین می کردیم. فکرشو بکنین که آدم با مانتوی در آورده و شلوار جر خورده دولا هم بشه!!!
با خونسردی تمام مانتومو در آوردم و با پررویی تمام دولا هم شدم و به تمرینات تنفسی ادامه دادم! به همین سادگی به همین خوشمزگی، پودر کیک رشد، نه ببخشین باد شدنِ پهلو... بعد از مدتی تمرین به نظر می رسید که بهتر شد اما مثل بادکنک که هیچ !مثل کف صابون هم باد نمی شد!
نمی دونم خودش چجوری والله اونطوری نفس می کشید اما گفت باید تمرین کنم که بشه. حالا ما باید روزی سه ربع نفس بکشیم دیگه که بشه!
بعدش روی پیانو قشنگه یه نت هایی میزد و من باید از خودم صدا در میآوردم با اونا. مثلن از هر نت پنج تا میزد و دونه دونه میرفت بالا و من هر بار با هر پنج تا باید میگفتم ما مه مو مٌ می! و توی ِ همین صدا درآوردنا بود که من دیدم یه مقدار از قار قار ِ کلاغ دارم فراتر میرم و یه صداهایی میتونم از خودم در بکنم و یه عالمه همینطور مدل های ِ مختلف" ما مه مو مُ می" و" آ آ آ آ آ آ آ آ آ" و "پرو ئوئه" کردیم و خودش هم اون وسط ها میخوند و وقتی میخوند مثل این بود که صدتا بلندگو از صد طرف دارن صدا شو پخش میکنن انقدر که رسا و از تهِ دل و با تمامِ وجود بود. و بعد از همه این حرفا، آخرش گفت که صدام خوب میشه اگه تربیت بشه و خلاصه آخرش یه کلاس آواز هم افتادیم!!
در ضمن ٢۵ روز مونده به نوروز!
توی ترافیکی که تمام مسیر بزرگراه جهان کودک رو پر کرده بود من خوابم برده بود! و ترجیح می دادم این ترافیک همینطور تا صبح فردا ادامه داشته باشه. خواب می دیدم که تو جاده تا صبح تو ترافیک موندیم... ولی پنج و چهل دقیقه بود که رسیدیم.
آپارتمان معلم آواز طبقه هفدهم یه برجی بود. و وقتی از آسانسور پیاده شدیم بالبخند دم در وایساده بود. خوش صدا و خوش برخورد بود خونه شم خیلی تماشایی بود. مث این بود که تو طبقه ی هفدهم آدم ییهو وارد یک کلبه میون یک جنگل میشه بس که همه ی در و دیوار چوبی بود. پر از عتیقه و مجسمه های برنزی بود. و از بالای میز آشپزخونه ش یه عالمه انگور آویزون شده بود. یک پیانو هم داشت که احتمالن متعلق به ناپلئون بناپارت بود بسکه عتیقه بود . از این پیانو ها که مال عهد دقیانوسن و از دیوارشون شمع دون زده بیرون!! و کلاویه هاشون رنگ کاغذ کاهی شدن.
احتمالن چون معرفمون آقایِ دکتر آ بود از ما خیلی استقبال کرد!! و ما رفتیم نشستیم و کتی پالتو شو در آورد و من خوشحال بودم که پالتو ندارم و مانتو مو در نمی آرم و پارگی شلوارم فعلن از دید عموم پنهانه!
بهمون توی سه تا فنجون سرامیکی سه تا چایی داد که من مال خودمو چونکه خیلی داغ بود نرسیدم بخورم. (ومن نمی دونم این کتی و حمید چه جوری چایی هاشون رو میخورن چون دایی چاقه نه ببخشین چایی داغه و آدم می سوزه!) میون چای خوردن، بعد از اینکه ارادت قلبی خودش رو به آقای دکتر آ بیان می کرد و ما لبخند زنان بهش گوش میدادیم، سوال کرد که ما چه نسبتی با آقای دکتر آ داریم؟! ... و ما اول لبخند هامون یه جورایی ماسید و خب رومون نمی شد که بگیم ایشون رو فقط یکبار درعمرمون دیدیم و احتمالن از این به بعد هم نخواهیم دید و همون دیدارمون هم اتفاقی بود!!! با احتیاط گفتیم که البته نسبت نداریم و از طریق آقایی که میزبان هر دو مون بودند با ایشون آشنا شدیم ... و بعد یه جوری شد و حمید گفت ما البته نسبت به برادرشون ارادت داریم و استادمون بودن و اینا! بعدش من چای نخورده رو گذاشتم و با معلم آواز رفتیم سر اون پیانوی مذکور که تست صدا بگیره. و من اون موقع هنوز نمی دونستم که گرفتن تست صدا چه ربطی به تنگ بودن مانتو داره!
دو - ساعت پنج!
خلاصه... ساعت ۵ بود و ما حاضر شده بودیم و خیال میکردیم ساعت ۵ و نیم باید پیش معلم آواز باشیم. رفتم آدرس رو بردارم که راه بیافتیم دیدم نوشته ساعت پنج! برق سه فاز از کلهم پرید فریاد زدم " بابا اینجا که نوشته ساعت پنـــــــــــــــــــــــــــــج!"
و مادر پدر گرامی هم اومدن با چشمایی که قطرشون سه برابر معمول بود کاغذ رو نگاه کردن دیدن بــــله! نوشته پنج ! و ما الان که پنجه اینجا وایسادیم داریم به هم نگاه می کنیم! همون موقع بود که انفجار رخ داد و هر کس به یک طرف شروع کرد به دور خودش چرخیدن و بالبال زدن که چیکار کنیم! چیکار کنیم!!حمید که گفت بدو بدو بریم!! بعد کتایون که یه کم به خودش اومده بود گفت زنگ بزن ببین اشکال نداره یه نیمساعت دیرتر بریم؟ در این موقع حمید تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت و به دیوار بسیار بزرگی به نام بوق اشغال برخورد، پس گوشی را پایین آورده گفت :" اشغاله! حالا چی کار کنم؟؟" پس صدای کتایان از دم در به هنگامِ پوشیدن کفش آمد که گفت:" عزیزم وقتی تلفن اشغاله دوباره میگیرن!!" پس حمید دوباره گرفت و اینبار موفق به شنیدن بوق آزاد شد و من همینجور داشتم آرزو میکردم که این معلم بزرگوار بگه نه من دیگه وقت ندارم و بذارین یه روزِ دیگه و اینا! اما صد حیف که گفت اشکالی نداره!! و ما راه افتادیم ...
یک - شلوار
ساعت ۵ بود و ما بعد از کلی دنگ و فنگ سرِ شلوار(!) - آخه چشمتون روزِ بد نبینه...بنده دیشب اومدم سوار ِ ماشین بشم ، دیدم یه صدایی اومد تو مایههایِ جچجغغغغ... بعد من با خودم گفتم امکان نداره! من که شلوار مدرسه پام نیست...احتمالن این شلوار مدرسه انقد جر خورده که من دیگه توهم میزنم صدایِ جرر مشنوم! بعد دیدم نــهخیر! تنها شلوار لی ِ عزیز ِ من پاره شد! از درزشم نه ها، همینجوری از یه جایِ بیربطی... . بعدش ما امروز که پا شدیم حاضر شیم بریم به ننه بابامون گفتیم چه شلواری بپوشیم؟ گفتن شلوار نداری مگه؟ گفتیم اون کِر ِمه که خیلی تابستونی به نظر میاد و چروک هم هست خوب نیست. گفتن:"خوب..." انگار که منتظر ِ بقیهش باشن! گفتیم همین دیگه! دیگه شلوار ندارم که! بعد پدر ِ عزیز خیلی جدی فرمودند :" خب دامن بپوش..." انگار من خیلی دامن ِ بلند زیاد دارم و اینا و خلاصه این که هیچی. اونوقت کتی رفت تو کمدش دنبالِ شلوار یه شلوار ِ قهوهای هست که من خیلی دوسش دارم -کتی هم همینطور- من اونو به زور ورداشتم بپوشم ، پوشیدم تنگ بود! ولی قرار شد بپوشمش و یه تاپِ راه راهِ زرشکی و قهوه ای و کُلَن تو این مایه ها تنم بود یه ژاکتِ قهوهای هم از کتی قرض کردم پوشدم این ژاکته تنگ نبود ها ، ولی آستینهاش خیلی سریش بودن بالا نمیومدن ، منم که عادت دارم آستینامو بزنم بالا...خلاصه اینا رو پوشیدم ،بعد همینطور این چشمانِ نگرانِ کتی رم میدیدم این شلواره رو دنبال میکردن منصرف شدم گفتم حالا اینم پاره میشه خونش میفته گردنِ ما! یه شلوارِ دیگه هم بود قهوه ای بود، دکمه نداشت حمید گفت اشکالی نداره، کمربند میبندی. پوشیدم دیدم این زیپش هم نمیره بالا ، چه برسه به اینکه بخوام کمر ببندم! آقا ! بالاخره همون شلوار لی ِ پاره ی خودمو پوشیدم ، اون ژاکته رم در آوردم ، یه آستین کوتای ِ آبی کمرنگ پوشیدم ، اصلن نمیدونین چهقدر راحت شدم! یعنی آزادی به معنای ِ کامل ها! من نمیدونم این کتی چه جوری این لباسای ِ تنگو میپوشه ؟! چقدر ظریفه ننم! -
آدم وقتی نوشتنش نمیاد چیکار کنه؟؟ خب نمیاد دیگه! نمیخاد بنویسه...یه روز در میون بیاد چی بنویسه؟ بعد اونوقت اگه وقتی نوشتنش نمیاد یه چیزی بنویسه اونوقت چرت و پرت مینویسه بعدش همه میان ازش ناامید میشن میگن این چرت و پرت مینویسه . آدم دوس نداره چرت و پرت بنویسه. حتی اگه اوناییم که وقتی نوشتنش اومده نوشته چرت و پرت باشن ، نمیخاد موقعی که نمیخاد بنویسه چرت و پرت تر بنویسه . حالا اگه بخاد چرت و پرت بنویسه یه چیزی...مثلن الان میخاد چرت و پرت بنویسه! بعدشم میخاد میخادو اینجوری بنویسه! کدوم آدم احمقی دفعهی اول گفت یه سری چیزا رو به جایِ اینکه با "خا" بنویسیم بای با "خوا" بنویسیم بعد تازه بخونیم "خا"؟؟؟خب مگه ما مرض داریم که یه همچین کاری بکنیم؟ اونوقت حالا اگه ما همه ی "خوا" ها و بنویسیم "خا" میگن غلطه! نه جدی میگم ها...این خیلی مسئلهی مهمیه . اصن چرا ما اینهمه حرف داریم که یه صدا میدن اونوخ هر کدومو یه جا باید بنویسم؟ الان من بنویسم سابون زمین به آسومن-نه ببخشین- آسمون به زمین میاد؟؟جدی کی گفته اینارو؟؟؟ در ضمن اسلندشم نمیخام هیچ اشتباه اشتباه تایپییی (تایپی ای!) رو دُرُس کنم!
من الان نشستم توی اتاقم با یه چراغ دیواریِ روشن و یه نور کم نه ، ولی دوست داشتنی ،پشت یه میز سادهی چوبی با روکش راش که هر طرفش جایِ پایههاش دو تا طبقهس-مثل دو قفسهی کتابخونه- که توی هر چهارتایِ اینا کتابه...و دستِ راستِ میز یه جایِ سیدیِ نارنجی و دو تا جلدِ دیویدی و یه سیدیِ آهنگهای شوپن که رویِ یه پوشهس -که تویِ پوشه کاغذهایِ مربوط به امتحانِ FCEئه- و روش کارت ورودیِ آزمونِ ریاضیِ لیگ پایاس و نصف کتابِ شش هری پاتر (Harry Potter and The Half-Blood Prince) از زیرش زده بیرون و جلوش نتیجه ی درخشانِ آرمون جامعه و جلوی اون جامدادیِ عزیزِ قرمزِ منه و چقدر جامدادی چیز خوبیه و چقدر یک انسان میتونه جامدادیش رو با تمامِ کسایی که توش زندگی میکنن دوست داشته باشه و یه کم اونورتر یه مجله س با عکس چه گوارا که زیرش باز یه سری ورقه و جزوهُ و روش یه دونه از این کلیربوک های پاپکوئه که توی او پـــــــــــــــر از ورقه س و روش کتاب و دفترِ زبان فارسی وکتابِ مبانی کامپیوتره و دستِ راستِ میز تلفنه و یه جا سیدیِ آبی و یه سری سیدی هم اونور خیلی منظم و مرتب ردیف شدن و وسط میز کتابِ آلبومِ آوازهای بدونِ کلامِ مندلسونه که روی آهنگِ "آواز قایقرانانِ ونیزی" باز مونده و داره نقشِ موس پد رو ایفا میکنه. و چقدر این آهنگ قشنگه...و برای این این کتاب اینجا بازه که من داشتم این آهنگ رو سرچ میکردم - با اینکه خانم صفاییه برام زده بودش- تا بازم گوشش بدم...چون خیلی آروم و خوبه...خیلی خوبه...خیلی خوب...خیلی خو....
گندولا یه جور قایقِ درازه که توی ونیز باهاش اینور و اونور میرن و معمولن وقتی توی گندولا یه زوج جوان نشستن قایقران شروع به آواز خوندن میکنه و این آهنگ هم بر همون اساسه. ملودیِ دستِ چپ انقدر نرم و راحت میره جلو که مثل پارو زدن و جلو رفتن روی آب میمونه...
.
آواز قایقرانان ونیزی
پ.ن: ۴٠ روز.................
بعد از اون سوناتی که کتی قسمت سومش رو توی وبلاگش گذاشته بود ، یه سونات جدید از هایدن رو شروع کردم که الان دارم قسمت اولش رو میزنم و فوقالعادهس! وقتی آدم داره گوش میکنه اصلن مثل اینه که میره توی یه دنیای دیگه...انقدر جالب و در عینحال زیرکانه ملودی رو عوض میکنه که آدم اصلن نمیفهمه...من تا قبل از اینکه شروع به زدن سوناتهای هایدن بکنم باهاش آشنا نبودم ولی الان واقعن به نظرم شاهکاره! الان میفهمم وقتی خانم صفاییه اون موقع که میخواستم یه سوناتِ موتزارت رو شروع کنم گفت هایدن پدرِ سوناته منظورش چی بود...
پ.ن: از صبح برای نوشتنِ این پست دنبالِ یه جایی بودم که بتونم آهنگ دانلود کن شمام گوش بدین!
پ.ن.٢: ۴٢ روز مونده...
پ.ن.٣: من میخوام امسال یه روز در میون تا عید بنویسم!
پ.ن.۴: جنابِ Ignorant عزیز ، من فکر میکنم لحظه شماری کردن تا یه چیزی نه تنها boring نیست بلکه شوق رسیدم بهشو زیادتر میکنه. آخه نوروز که surprise نمیتونم باشه...در ضمن خیلی ممنون به خاطر بقیه ی چیزایی که گفتین...کاش اقلن میتونستم بگم خوندن مطالبِ شما هم برایِ من خیلی ارزشمنده!
خیره به خیابان
پشتِ پنجره
شبِ برفی

پ.ن: اگه گفتین چن روز مونده به عید؟ P:
میخواستم بنویسم دقیقن دو روز بود با هم یک کلمه هم صحبت نکرده بودیم. ولی نشد!
حالش خوب نبود ، فقط خودم میتونستم برم بغلش کنم و اینا آرومتر شه...
پ.ن.1 :46 روز مونده به نوروز!!